تبليغاتX
...دوباره بزن سام - کوهستان بروکبک (آنگ لی، 2006) .Brokeback Mount

مثل اسب، روی پاهات خوابت برده؟...

روایتی مدرن از يک ژانر کلاسیک با داستانی نامتعارف. در این فیلم آنگ لی در رویکردی نه چندان آشنا به وسترن، ثابت می کند که این ژانر هنوز هم نفس می کشد. کافی است بعضی جاهایش را به روز کنی تا هرچند در قالب نئو وسترن، دوباره همانی شود که انتظارش را داریم. سرزمین بروکبک، نه مصداق بیابان بی انتهای فیلمهای فورد است و نه از نشان پیشرفت و جمع طلبی فیلمهای هاوکس بهره ای دارد و نه کوهستانش یادآور وسترن های آنتونی مان است و نه حتی گذرگاهی دارد برای رسیدن به مدرنیته مثل فیلم های پکین پا. لی می دانست که لوکیشن که بازتابنده دنیای وسترن است مهمترین چیز است. یادت باشد که وقتی وسترن می سازی اسیر اسب و کلاه و ششلول و سرخپوست ها نشوی. آسمان و زمین در وسترن اهمیتی بسیار بیشتر از این ظواهر دارد. در این زمینه فقط جان فورد بود که حرف اول را می زد. کوین کاستنر در باگرگها می رقصد و اکنون آنگ لی در بروکبک نشان دادند که تا چه حد دلبسته دنیای وسترن هستند و جهانش را می شناسند. اما آنگ لی در این نئو وسترن، عشقی را در فیلم به تصویر می کشد که تا به امروز در وسترن دیده نشده است و همزمان وجه مردانگی وسترن –یعنی آنچه که تا کنون باعث مباهات ژانر بود- را از آن می گیرد. البته این دومی را هواداران افراطی وسترن به فیلم نسبت خواهند داد.

اینس دل مار، جوانی است تازه کار که بهمراه جک تویست ظاهراًٌ باتجربه تر راهی کوهستان بروکبک می شود تا از گله بزرگی گوسفند مواظبت کنند. هر کدام در یک نقطه دور از هم وظیفه ای برعهده دارند و تنها در هنگام خوردن غذا با یکدیگر هستند. کم حرف می زنند اما حس همجنس گرایی جک تویست، احساسی را در اینس دل مار برمی انگیزد که احتمالاً بخاطر صحنه ای که در مورد مردی همجنس گرا در دوران کودکی اش شاهد آن بوده و تا کنون در درونش سرکوب شده بود، مجال بروز نیافته بود. دو کابوی، عاشق هم می شوند و به رابطه شان ادامه می دهند تا اینکه عذرشان خواسته می شود و هر کدام به راهی می روند. اینس ازدواج می کند و پدر می شود و بعد نوبت جک می رسد. تا چندین سال دور از هم، اما با عشقی به همان شدت قبل. تا اینکه بالاخره دوباره یکدیگر را می یابند. اما این بار بقول اینس در زمان و مکانی اشتباه. نمی توانند آنقدر که باید باهم باشند... .

فقط کافی است عنصر همجنس بودن شخصیت های اصلی را از این خلاصه داستان حذف کرد تا بتوان آن را به داستانی کلیشه ای تبدیل نمود. اما در بروکبک نه از انزوا و غرور جان وین (رود سرخ و جویندگان)، نه از احساس پنهانی آلن لد به جین آرتور (شین)، نه از عزت نفس گری کوپر (ماجرای نیمروز) خبری هست و نه از آن مرگ پرستی خودآگانه دارودسته پایک بیشاپ (این گروه خشن). بروکبک روایتگر عشق نافرجام دو کابوی به یکدیگر است. تا آن اندازه که کار و زندگی و خانواده دو مرد را تحت تاثیر قرارمی دهد. شاید تا همین جا برای فورد و هاوکس و استرجس و بقیه کافی باشد که فاتحه وسترن را بخوانند و حکم مرگ آنگ لی دردنیای وسترن را صادر کنند. اما دیگر زمانه عوض شده. دنیا دیگر خواهان صداقت و درستکاری و شرافت و عشق افلاطونی در فیلمها نیست. امروز وظیفه سینما نشان دادن آن چیزی است که واقعاً وجود دارد و یا می تواند وجود داشته باشد، حالا هرقدر هم در نظر عده ای کثیف و عجیب و غیرقابل نمایش باشد. اینجا، بروکبک خاصیتی یگانه را در خود دارد و آن گرایش دو همجنس است. البته در این سینما چندان غریب نمی نمایاند، اما در وسترن چرا. آنگ لی می دانست که وسترن همان خاصیت آب را دارد؛ در هر ظرفی بریزی شکل همان ظرف را به خود می گیرد، پس هنوز می تواند بستری مناسب برای داستانی هرچند خلاف جریان باشد. و این با عشق دو مرد به یکدیگر، تِمی غریب برای ژانری که به اخلاق گرایی معروف است رقم می زند. و چقدر خوب است که آنگ لی اسیر این پیشگامی خود نمی شود و فیلم را از تبدیل شدنش به نمایش یک رابطه همجنس گرایانه صرف نجات می دهد. آنگ لی دقیقاً می دانست که چه کند تا فیلم تا حد یک ملودرام متوسط نزول نکند و در عین حال حرمت وسترن را هم به نوعی حفظ کند.

فضا سازی فیلم که بسیار دقیق و روان پرداخت شده، بخوبی روح حاکم بر زندگی گاوچران ها یا همان کابوی های نیمه دوم قرن را زنده می کند و آنقدر باورپذیر و کامل است که مطمئن شود که توانسته خیال تماشاگر را از بابت حواشی راحت کند و بعد به مقصود بپردازد. اگرچه بخشهای زیادی از فیلم در کوهستان می گذرد (که با چند تا اسب و لباس کابویی سر و ته را می توان هم آورد)، اما لی از جزییاتی مثل لباس ها، ماشینها، خانه ها، موسیقی کانتری و حتی مشاغل و تفریحات نیز به سادگی عبور نمی کند. دقیقاً همان چیزهایی که دیوید فینچر در فیلم زودیاک به آنها توجه کرده. (به نظرم شباهت هایی هم بین این دو فیلم وجود دارد که به مناسبت اشاره می کنم).

لی در هیچ جایی اجازه نمی دهد که فیلمش اسیر احساساتی گرایی شود. آنقدر که باید به درون شخصیتهایش نمی رود و بیشتر آنها را از موضعی بی طرفانه و دور به ما نشان می دهد. اما باز هم در باوراندن احساس فیلم به بیننده موفق است. شاید مهمترین فایده ایجاد فاصله با شخصیت های فیلم، ناچیز کردن اهمیت جنسیت دو دوست باشد. اصلا مهم نیست که اینس یا جک با چه کسی ازدواج کرده اند، چندتا بچه دارند، زندگی زناشویی شان چه روندی را دنبال می کند. آنگ لی زنانی را انتخاب کرده که از لحاظ ظاهری، شخصیت و چهره کاملا کلیشه ای و خنثی باشند و مانند اغلب فیلم های وسترن، تنها نماد خانواده و مادر و همسری وفادار باشند. اما در بروکبک، برخلاف دیگر فیلم های وسترن، مردی که چنین زنی دارد، اصلا وابسته به خانواده نیست. شاید برای بقا و تامین خانواده هرکاری می کند اما از نظر عاطفی، تعلق خاطری ندارد. عشقی که ورای آن، مرد را به خود معطوف کرده، هر توجهی را نسبت به خانواده، همسر و حتی فرزندانش تحت الشعاع قرار می دهد. اینجاست که برخی قواعد به ظاهر فرعی اما پایدار ژانر بهم می ریزد. اينس برای اینکه به خود بقبولاند رابطه اش با جک به پایان رسیده، خود را غرق در زندگی زناشویی با همه تفریحات و دردسرهای خاص خودش می کند اما او سرانجام، کار و زن و زندگی و خانه و فرزندانش را بر سر همین عشق به ظاهر غیرطبیعی اش به جک از دست می دهد. این غیر طبیعی و اصولا زشت بودن چنین پدیده ای کاملا به دیدگاه اکثریت جامعه (که البته نشانگر صحیح بودن آن نیست) برمی گردد که در چنین رابطه ای نفس شهوت و انحراف مطرح است و کسی وجود چیزی به نام عشق را جدی نمی گیرد.. در فیلم بجز خاطره عجیب اینس با پدرش در دوران کودکی، سکانسی هست که دقیقا به چنین نکته ای اشاره می شود. آنجا که پس از مدتی، جک به تنهایی به دنبال کار و در حقیقت به دنبال عشق گمشده اش، سراغ کارفرمای سابقش می رود و سراغ اینس را از وی می گیرد، با این پاسخ او مواجه می شود: من به شما پول نمی دادم که سگ ها رو ول کنین که مواظب گله باشن... وقتی که خودتون اون بالا مشغول بودین.

اما آنچه رابطه عاشقانه فیلم را با همه کمرنگی ظاهری اش در طول فیلم (خصوصا در دوسوم پایانی آن)، ملموس و تاثیر گذار می سازد، نپرداختن به جزییاتی غیر از این رابطه است. چیزی که در فیلم زودیاک هم به شدت تحت تاثیر علاقه و کشش سیری ناپذیر کاریکاتوریست (اتفاقا با بازی بازیگر نقش جک در بروکبک) قرار می گیرد. ما تمام حواشی و پس زمینه ها و اتفاقات و به ویژه گذشت زمان را می بینیم اما نمی فهمیم. همه این چیزها نشان داده می شوند، اما پرداخته نمی شوند؛ ازدواج جک، بچه دارشدن اینس، اشتغال اینس، بزرگ شدن دخترانش، ازدواج آلما، رابطه جک با زن همسایه و چندین مورد دیگر در فیلم فقط برای این بوجود می آیند که تنها نشانگر گذشت ایام باشند. تفاوت شیوه شهرنشینی، تغییر لباس ها، قیافه ها (چاق شدن اینس و سبیل و خط ریش گذاشتن جک که مد آن دهه بود) همه سریع و بدون تاکید می آیند و می روند و آنچه که همچنان در عبور سالها، غبار کهنه گی و رنگ تکرار و چهره ای متفاوت نگرفته، همان حس عاشقانه دو همکار قدیمی است. اینس حالا پا به سن گذاشته، اینکه دخترش تنها دو سال پس از جدایی از عاشقش، عاشق دیگری یافته و آن یکی را از یاد برده را نمی تواند باور کند. مگر گذشتن از عشق تا این اندازه راحت است؟!

آنچه به عنوان تبعات عشقی بی فرجام مثل بی صبری در فراق یار و اشک ریختن از دوری وی و حسادت از خیانت معشوق، در فیلم به تصویر کشیده شده، نه تنها چیز تازه ای نیست بلکه بسیار هم کهنه و نخ نما است. اما آنگ لی این خطر را می کند و آن را دوباره در فیلمش به کار می گیرد. نتیجه آنقدر موثر و تکان دهنده است که یادمان می رود قبلا هم فیلم عاشقانه ای با این اجراها دیده ایم. این کلیشه ها این بار جواب می دهند زیرا در بروکبک با عشقی فراتر، متفاوت تر و چه بسا، عمیق تر روبه رو هستیم که بدون آن سادگی و بی پیرایگی فضا و زمان فیلم های خوب قبل از خود (مخصوصا سینمای رمانتیک کلاسیک هالیوود) موفق به نمایش و القای عشقی حقیقی می گردد. فصلی که در آن، اینس، پیراهن خون آلود خودش را در اتاق جک می یابد را شاید بتوان یکی از عاشقانه ترین فصول و پیراهن را یکی از موثرترین وسیله های بکاررفته در تاریخ سینما به شمار آورد. با همه تلاشی که آنگ لی در جلوگیری از افزایش بار حسی فیلمش به خرج می دهد، اگر تماشاگری در طول فیلم، کاملا با آن ارتباط برقرار کرده باشد، محال است که تحت تاثیر این فصل قرارنگیرد.

تصاویر فیلم به غایت زیباست. کاملا یاد آور وسترن سازهای کلاسیک که به هیچ روی از تبدیل فیلمشان به یک تابلوی نقاشی ابایی نداشتند و نتیجه در بیشتر موارد درخشان بود. در بروکبک هم مناظر طبیعی (بیشتر در لوکیشن بروکبک)، بیشتر قاب را در اختیار دارند و بعضی وقتها، به یاد کسانی مثل ما که دیگر مدتهاست یاد سالن سینما نیفتاده ایم، می آورد که چقدر خوب می بود که فیلم را روی پرده نقره ای به تماشا نشست و از لذت بلعیدن بهشتی که بروکبک نشانمان می دهد سیراب شد و در کنار آن اجرای هنرمندانه و پیچیده نقشی بسیار مشکل از سوی جیک گیلنهال و هیث لجر فقید (که می توانست نوید جیمز دین دیگری در سینما باشد و البته متاسفانه همه چیزش مثل دین بود حتی جوانمرگی اش) در کنار موسیقی ای که تداعی گر سبک موسیقی دهه 60 بود و آواز تاثیرگذار و نوستالژیک گونه پایانی فیلم، می توانند مکمل فیلمی باشند که همه چیز را برای تبدیل شدن به کلاسیکی تاثیر گذار و دوران ساز، در خود دارد. می توانم امیدوار باشم که بعدها، کوهستان بروکبک، فیلمی باشد که نتوان از کنارش بسادگی عبور کرد.

...و فصل غریب و فوق العاده درگیری دو رفیق، آنگاه که اینس پی به خیانت دوستش می برد و از تسلط و جلوگیری از بروز حسادتش عاجز می ماند و جک با درک این موضوع، معشوق را به آغوش می کشد و از او عذر می خواهد... اینس به سمت اتوموبیلش می رود، نما بلافاصله به فلاش بکی قطع می شود که قبلا در طول فیلم ندیده ایم؛ زمانی که هر دو همچنان جوان و در کوههای بروکبک به گله بانی مشغولند. غروب است و سکوت حاکم. و جک دست درجیب کرده و بی حرکت برفراز آتش با چشمانی بسته ایستاده است. اینس از پشت به او نزدیک می شود، دست در گردنش می اندازند و عاشقانه در گوشش نجوا می کند: مثل اسب، روی پاهات خوابت برده؟.... و آنگاه سوار اسبش می شود و بدون آنکه روی برگرداند، می گوید که صبح برمی گردد و می رود. و نما باز می گردد به فصل پیش از آن. ...که اینس سوار اتوموبیلش می شود و می رود.و این بار می رود که ... .

+ نوشته شده در 2008/4/26ساعت توسط م |